تبليغاتX
روبینا یعنی عشق پاک

روبینا یعنی عشق پاک

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 14:21  توسط روبینا  | 

نه اميدی كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامی نه پيك آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهی زنی دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده ای بود

كه زار و خسته سوی آشيان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمی خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

شبی در دامنی افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

چرا اميد بر عشقی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقی بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟ ... او شبنم پاكيزه ای بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهی چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

به جامی باده شورافكنی بود

كه در عشق لبانی تشنه می سوخت

چو می آمد ز ره پيمانه نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

 

شبی ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزانی هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره های جامش آويخت؟

 

كنون، اين او و اين خاموشی سرد

نه پيغامی، نه پيك آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 14:17  توسط روبینا  | 



من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم



چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .


کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست


کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب ديده ام ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 14:7  توسط روبینا  | 

دوست بزرگ بود و از اهالي امروز بود و باتمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد هميشه كودكي باد را صدا مي كرد هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره مي زد براي ما يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم و بارها ديديم كه با چه قدر سبد براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها راي خوردن يك سيب چه قدر تنها مانديم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/30ساعت 13:54  توسط روبینا  | 

ولادیمیر لوگوسکی (Vladimir Lagovski) و آندری مویسنکو (Andrei Moiseynko) از روزنامه‌ی Komsomolskaya Pravda در مسکو تصمیم گرفتند که به صورت مستقیم مضرات تلفن همراه را نشان بدهند.

در این آزمایش هیچگونه جادویی در مورد چگونگی پخت با تلفن‌های همراه وجود ندارد و تنها موضوع محرمانه‌ی این آشپزی امواج رادیویی است که از تلفن‌های همراه منتشر می‌شود!


این دو روزنامه‌نگار سیستمی همانند مایکروویو را خلق کردند که در شکل زیر مشاهده می‌کنید. در این سیستم تخم مرغ را طوری بین دو تلفن همراه قرار می‌دهیم که طرف صفحه‌ی نمایشگر و یا به عبارتی طرفی که با آن صحبت می‌کنیم در مقابل هم قرار بگیرند. یک ضبط صوت را هم در مقابل گوشی‌ها قرار داده‌اند تا صداهای تولید شده از تلفن همراه را در حالی که گوشی‌ها روشن‌اند را پخش کند.


بعد از 15 دقیقه: تخم مرغ اندکی گرم می‌شود.
بعد از 25 دقیقه: تخم مرغ بسیار گرم می‌شود.
بعد از 40 دقیقه: تخم مرغ بسیار داغ می‌شود.
بعد از 65 دقیقه: تخم مرغ پخته شده است!
شما در شکل زیر می‌توانید آن را مشاهده کنید.


نتایج:
1- پختن تخم مرغ با موبایل امکان‌پذیر است ولی بسیار گران قیمت! (4875 تومان، 4.5 دلار یا 123 روبل)
2- تمام صحبت‌های گفته شده در مورد این خطر اغراق‌آمیز است و در صورتی مغز شما پخته می‌شود که شما ساعات بسیار زیادی را مشغول صحبت کردن با موبایل باشد!
3- در آخر هم ما توصیه می‌کنیم که تلفن همراه خود را در زیر شلواری خود قرار ندهید!

عکس‌ها توسط Anatoly Zhdanov گرفته شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 10:12  توسط روبینا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/20ساعت 15:51  توسط روبینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 15:33  توسط روبینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 15:32  توسط روبینا  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 15:23  توسط روبینا  | 

به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 15:15  توسط روبینا  | 

راه

تا حالا شده که وقتی فکر میکنید یکی رو خیلی میشناسید یکدفعه پشت سر هم چیزایی ازش ببینید که کم بیاریدو ندونید چیکار کنید؟!

بدتر از اون اینکه خیلی حس کنید نزدیکید بهش اما یکدفعه ببینید اینقدر دورید که هیچوقت به هم نمیرسید(از نظر طرز فکر و عقیده) ؟!

حالا شما جای من بودید چیکار میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 15:14  توسط روبینا  | 

 

 

 

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

 

 

همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت  حقـــیقـی  و راست

همون جایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیرو می خواست

همون شهری که قد خود من بود از این دنیا ولی خیلی بزرگتر

نه ترس سایه بود نه وحشت باد،نه من گم می شدم نه یک کبوتر

 

 

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

 

 

نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی آد

بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد

 

 

تو این بستر پاییزی مسموم که هر چی نفس سبز بریده

نمی دونه کسی چه سخته موندن مثل برگ روی شاخه تکیده

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

 

 

ببین شکوفه دلبستگی هام ،چقدر آسون تو ذهن باد می میره

کجاست اون دست نورانی ومعجز،بگو بیاد دستمو بگیره

کجاست مریم ناجی مریم پاک چرابه یاداین شکسته تن نیست

تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست

دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 15:12  توسط روبینا  | 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

floweringtree.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 15:8  توسط روبینا  | 

 

Digital photo titled snowy-trees

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز

 

Digital photo titled snowy-bench

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 14:53  توسط روبینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 14:41  توسط روبینا  | 

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

Welcome to the Romantic Island of Jersey. Click image to enlarge.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 14:40  توسط روبینا  | 

ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ
تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
اي مايه اميد من اي تكيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم
تا بر گذشته مينگرم
 عشق خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
اين شعر غير رنجش يارم به من چه داد
اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
فريادهاي يك دل محنت كشيده است
گفتم قفس ولي چه بگويم كه پيش از اين
آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود
دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود
اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

 


First Snow

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/09ساعت 14:36  توسط روبینا  | 

من آرزو دارم يك قطره از اشكهاي پر از مهر و محبت مادرم را بر روي دستهايم احساس كنم…! مي خواهم آن گرماي اشك مادرم را بيشتر احساس كنم…! اشكي كه جاودانه است ، اشكي كه واقعا عاشقانه است!… اين عشق مادرانه نه احساسات است ، نه ديوانگي است ، نه جنون است و نه گناه! يك انسان خوشبخت انساني است كه در نگاه چشمان مادرش كه پر از اشك است معني واقعي عشق را بفهمد!

=====================

dashtam vase khodam ghadam mizadam ke yeho ye cheraghe jadoo peyda kardam koli khoshal shodamo vaghto talaf nakardam man bayad se ta arezzo mikardam arezoye avalam in bod keh to bargardi arezoye dovomam in bod ke dige hargez azam joda nashi va arezoye sevomamo dadam be to keh to arezo kino vali to arezo kardi ke dige hargez mano nabiniy !

=====================

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم وسطه يه مردابه بزرگ .... حالا که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم ... حالا مي فهمم که گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودشو وقف مرداب کرده بود

=====================

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد

=====================

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟گفت سرد است و بي رنگ

=====================

انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا، يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد، بي چون و چرا مي‌پذيرد. اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشته‌اند: «رنگي نشويد» فورا انگشت خود را به نيمكت مي‌كشد تا مطمئن شود

=====================

عنكبوت/سينه ام آكنده است از غصه هايي ناتمام/گوييا بر خلوت دل خنده ها گشته حرا م/ عنكبوتی کنج دیوار اتاقم می تند/ تار خود را در سکوت. آهسته خو. آرام و رام/مثل قاب عكس پشت پنجره مبسوط و خواب/پر زتكرار نگاهي خيره ام بر زهر جام/در سياهي خيالم وهم پوچ انتظار/باز اما عنكبوت است، مي تند آهسته دام/پيكري را خفته بر دامش تصور ميكنم/ اين منم كه مرده ام بازنده و نگرفته كام./جام از دستم رها شد،بر زمين افتاد نقش/سجده ي جام تهي بر مرگ جسمي نقره فام!/عنكبوت از گوشه ي تاريك ديوار اتاق/مي خزد

===================

 انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

===================

يه دوست خوب و مهربون خيلي زود از دست مي ره ولي يه دوست بد و نامهربون تا ابد واست مي مونه دلم مي خواست اوني که دوستش داشتم بد بود

===================

خوب گوش کردن را باید ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در مي زنند

===================

بازیچه شدم عمری، در شهر عروسکها/ بی آنکه خودم باشم من ماندم و شکلک ها/ پاییز رسید از راه ،گلها همه پژمردند/ از یاد چکاوک رفت،بوی خوش میخکها/ در چرخ و فلک بودم ، چرخیدم و دنیا نیز دور سر من چرخید /، در بازی کودکها تا صبح دعا کردم ،تعبیر شود خوابم/ همواره تنم لرزید از وحشت بختکها/ با هیبت پوشالی ، انبوه کلاغان را از مزرعه ام راندم ،/مانند مترسکها همسایه غم هستم ،همخانه دلتنگی

===================

روياهاتو محکم بچسب واسه اين که اگه روياها بميرن زنده گی عين مرغ شکسته بالی ميشه که ديگه پروازو خواب ببينه .

===================

با هوس هم دل ما شاد نشد غصه از دست دل آزاد نشداشك ماتم كه رفيق ماست از رفاقت نبريد و از غم ما نكاست

======================

در زمانی که صداقت گل نایابی است ومحبت نیز هم من به تکرار غریبانه ترین جمله قرن(دوستت دارم)سخت محتاجم

====================

خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت : مرا بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم : اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد؛ صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تادوستش بدارم

=======================

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

=======================

لا لالالا نخواب دنيا خسيسه واسه كم آدمي خوب مي نويسه يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده است يكي پلكاش تو خوابم خيسه خيسه لا لالالا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه تا اون بالاست رسيده است ولي تنهاست پايين هم كه مي افته بي نصيبه

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 13:59  توسط روبینا  | 

من و تو بازیچه ایم

بازیچه او که خدا مینامیم

هیچ از خود گاهی پرسیدیم؟!

         که چرا هرچه ما میخواهیم

            هرچه ما میکوشیم

                 دورتر میشویم از این خویش

هیچ از خود گاهی پرسیدیم؟!

          که چرا هرچه میخواهیم

               جز سرابی بیش نیست

                     او که ما او را خدا مینامیم

                            ما را بر این انگبین دنیا نهاد

                               تا که احساس رضایت کند از بودن خیش

                                     تا که موجودی که او را خواند انسان

                                           بستاید خالق خویش

  من نگویم او نیست خالق این خویش

                  حرف من چیز دگر میباشد

  او هست بزرگتر و والاتر از آنچه میپندارد این خویش

                    ولی دوست میدارد که بازی گیرد این خویش

آری آری زندگی یک بازیست

   و من و تو همه یک بازیچست

        که اگر او خواهد: زندگی خواهیم داشت

              واگر او نخواست مردن ما حتمیست

اگر او خسته شده از این بنده پست

   پس چرا نخواست که خلاصی یابد از دست این موجود پست؟!

                     او خودش احساس خوبی دارد از این بازی که هست 

اوست که خواست که این من هست

             و اگر او نخواست این من نیست

 

 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 16:47  توسط روبینا  | 

کودکی آموختم

     عشق یعنی:

            ع آن علاقه ، ش آن شدید ، ق آن قلبی

درنوجوانی پرسیدم:

       عشق چیست؟

               هرچه بیشتر این سؤال کردم کمتر فهمیدم

در جوانی پرسیدم:

    عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

        همدمی گفت:عشق هزاران معنا دارد.

            از همان همدم پرسیدم:

               یک از آن هزاران را بگو...

                  گفت : هیچ !!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 16:27  توسط روبینا  | 

شب آرزوها با شب آرزوی من یکی شده

تنها با یه عالمه آرزو. راستش دلم گرفت . از کسایی که انتظارشم نداشتم تبریک و کادو گرفتم.اما از کسایی که انتظار یه تبریکه خالیم داشتم هیچی نگفت...

کاش میتونستم ازشون بپرسم چرا اینقدر بیمعرفتی؟!؟!؟!

امشب میخوام که برام آرزو کنید یکم بتونم آدما رو بشناسم. و یکم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 1:16  توسط روبینا  | 

دیشب خیلی دلم گرفته بود از خود خواهی دوستان.
مثل همیشه رفتم سراغ دفتر خاطراتم و شروع به نوشتن کردم.نوشتم و نوشتم...
آخرش داشتم از کاغذ تشکر میکردم که مثل همیشه تنها سنگ صبورمه و به حرفام گوش میکنه که دیدم تمام کاغذ سیاه شده ،خیلی دلم گرفت.دیدم دارم از خودخواهی برای دوستی میگم که گفتن من منو سبک و اونو از بین میبره.
کاغذ از بین میره تا من درد دل کنم با دوستی که تمام وجودشو واسه ی من گذاشته و من با بیرحمی هرچه تمام تر میکشمش .
چه خودخواهم من
و چه از خود گذشته دوستی بی جان...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 16:50  توسط روبینا  | 

عقاب مدت ها بود که فکر میکرد دنیا خیلی تاریکه دنبال یه نور بود نوری که اونو از همه ی تاریکی ها نجات بده.یه شب که در حال پرواز بود از دور یه نور دید خوشحال از اینکه نوری که میتونه تاریکیشو روشن کنه رو پیدا کرده . با خوشحالیه تموم به سمت نور پرواز میکرد نزدیک که شد دید یه کلبه هست که نور از داخل اوونه سرعتشو بیشتر کرد تا زودتر به نور برسه نزدیکای کلبه رسیده بود که دید زنی چراغ کلبه رو خاموش کرد.زن باعث شد عقاب بازم تو تاریکی تنها بمونه.عقاب فهمید که نور کلبه نوری نیست که اون دنبالشه...
به سمت بیاببون رفت.جایی که کلبه ای نباشه شاید اونجا بتونه نورشو پیدا کنه بازم عقاب تو تاریکی بود که از دور یه نور دید خوشحال از اینکه نورشو پیدا کرده به سمت نور با سرعت پرواز کرد.یکم که نزدیک شد دید یه فانوسه، با خودش گفت یه فانوس واسه خودم ،این نور همونه که من دنبالشم.پس سرعت گرفت تا به نور برسه ، به فانوس نزدیک شد نور فانوس بهش دلگرمی میداد همینم واسش کافی بود ،یکدفعه طوفان شن شروع شد عقاب چشماشو بست تا شنی تو چشماش نره ،وقتی چشماشو باز کرد ترس همه وجودشو گرفت طوفان شن فانوس رو زیر خروارها شن فرو برده بود . با نا امیدی تمام همونجا خوابید.
صبح با نور خورشید از خواب بیدار شد یکدفعه فکر کرد همون نوری که میخواده تصمیم گرفت به سمت نور بره، پس به سمت نور پرواز کرد هرچی بیشتر اوج میگرفت بازم اونو دور میدید .
اما بازم به سمت نور میرفت اونقدر اوج گرفت و رفت ...
بعد از اون دیگه هیچوقت هیچکس عقاب رو ندید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 14:13  توسط روبینا  |